ما دو نفریم

ما دو نفریم

با یک قرارداد عجیب میانمان!

یکی لا به لای فاکتورها و صورتحسابها

چروک می‌خورد

و دیگری

با یک کلاه لبه پهن بزرگ

و یک پیرهن نازک سفید

با ملوانان جوانی

که از سفرهای طولانی بازمی‌گردند

در کافه‌های ساحلی

شامپاین می‌نوشد

و در مهمانیهای شبانه

والس می‌رقصد.

ما دو نفریم

این یکی در خواب

                         و آن دیگری

                                          در بیداری!

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت۸:۱٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()
کمدی درام

روزهای سخت

با کلاه خودهای مخوف

با پرهایی قرمز رنگ

و زره های ترسناک

به جنگ من آمدند

و من

تنها با یک نخ سیگار

به جای نیزه

و یک فنجان چای

به جای سپر

آنقدر به این هیبت مسخره

خندیدم که

تمام سیگارم خاکستر شد

و چای درون فنجانم ریخت

و چشمانم به اشک نشست.

بیچاره زندگی!

چه با ابهت آمده بود

                             و

                                  چه مغبون و شوربخت رفت!

 

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٥ساعت٩:٤٠ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()
در ایستگاه

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد

ستاره از رویاهایم دزدید

هر که آمد

سپیدی از کبوترانم چید

هر که آمد

لبخند از لبهایم برید

منتظر کسی نیستم

از سر خستگی در ایستگاه نشسته‌ام!

                                                  شعر از رسول یونان از کتاب اسکی روی شیروانیها

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٠ساعت٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
دیوانه

همه‌اش تقصیر توست!

با آن نگاه حرّاف

چشمهای روشن

لبخند بی محابا

و این رفت و آمدهای گاه و بیگاه!

 

بساط ات را جمع کن و از این کوچه برو!

 

بالکن‌های متروک این حوالی

از حجم اینهمه رنگین کمان

سیاه سرفه می‌گیرند

و این کوچه...

               برای هجوم اینهمه زیبایی...

                                                    زیاده باریک است!

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٢ساعت۸:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
برای همیشه...

خیلی ساده است

مثل مرگ

که همه چیز را

یکهو

می‌گذاری و می‌روی

در یک غروب دلگیر

یا یک صبح بهاری،

چه فرق میکند؟

وقتیکه

هیچ چیز نیست

که دلت هوائیش باشد.

فقط کتت را

یکوری

می‌اندازی روی شانه‌ات

سوت می‌زنی

و خوشحاااااال

می‌زنی به راه

برای همیشه...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

با تشکر از صبای عزیز و مهربانم

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت٤:۳٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
دوشنبه

امروز دوشنبه است

یک دوشنبه عجیب

با برفی سفید روی موهایش

در یک ردای بلند کهنه مشکی

و چشمانی که

آبی است.

 

یک دوشنبه

میان اینهمه دوشنبه تکراری

که انگار

صورتش را

چسبانده

به همه پنجره‌های این دنیا

و زل زده به صورت من

و به تک تک این لحظات

و این ساعت پاندول‌دار مهیب

که می‌ترساند مرا

از عبور مغشوش این ثانیه‌های قلابی.

 

این دوشنبه

یک دوشنبه است

که فراموش نخواهد شد

گم نمی‌شود

و تکراری نیست.

 

آه

امروز، دوشنبه

روز آوار می شود اینجا

میان این یخبندان

روی سرم

و روی جنازه‌ای

که نامش

روزگاری

زندگیم بود!

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
وداع

نامم را صدا می کنی

و من با تردید پاسخ می‌گویم!

نمی دانم

این من که بی تو

اینجا

مهجور و تنها مانده کیست؟!

 

تو حال خوب سفر کرده منی

که سالهاست

کنج این روزهای خاکستریسفید

مرثیه‌ات می‌خوانم!

 

وقت است که برخیزم

این صندلی و این غم بی پایان

مرا به هیچ کجای این زندگی

نخواهد رساند.

 

برای سفر 

در جاده ای که 

از کنار همه این روزهای غمگین

می‌گذرد

تنها یک کلاه کافی است

یک بالاپوش کهنه

یک جفت جیب و

یک خداحافظی کوتاه!

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
طعم تازه

از این زندگی

هیچ نمی‌خواهم

جز یک لیوان چای داغ

با طعمی تازه

.

.

گاهی کتاب می‌خوانم

و ناگهان تو

با یک جمله

هبوط می‌کنی

روی شنهای داغ این روزها

مثل باران.

خیال می‌کنم آمده‌ای

لم می‌دهم روی صندلی

چشمهایم را می‌بندم

و تو

دم می‌کشی

زیر پلکهایم.

می‌نوشمت

درست مثل یک لیوان چای داغ

با طعمی تازه!

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ساعت٧:۱٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()
رقص کولی

لبخند کار دشواری است

روی چارپایه‌ی لق این زندگی

پای دیوارهای بلند رابطه

و سیگار این روزها

که نخ به نخ دود می‌شوند.

لبخند کار دشواری است...

لیکن

پشت این دیوارها

زنی است

با لباسهای ژنده

و پاهایی گلی

که با صدای ساز یک مرد کولی

چون شعله‌های اثیری یک آتش

همچون نسیم

می‌رقصد

و زندگی

در پیچ و تاب اندام موزونش

عجیییب نشئه شادی است!

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت۱٠:۱٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()