تو را که می بینم
خیالم راحت میشود
که من
آدم نیستم!
بعضیها شاعرند
بعضی
شاعرپیشه
و بعضیهای دیگر مثل من،
که تو جریمهام کردهای امروز
به هزار بار نوشتن
که " من شاعر نیستم"
با شعرهایی که انگار
با یک زبان فراموششده یاغی
از اعماق تاریخ میآیند
و روحت را
وصل میکنند
به ریشه همه واژههای ناب.
رهگذر
کنار میز قدیمی ایستاد
مکثی کرد و بی هیچ گفتگو
برای غریبه چای ریخت
و کبریتش را
برای " آخرین سیگار " همپیالهاش روشن کرد
تمام ماجرا همین بود
و تمام سکانسها
هزار بار توی همین لحظه رقم خورد!
...
کنار این میز قدیمی
بی تو
هزار بار چای نوشیدم
و هزار بار سیگارم را
" با آخرین کبریت جیب تو " روشن کردم.
گاهی آدم
تنها نفس میکشد
تنها،
به این امید
که یک آدم تنهای دیگر
آنسوی دنیا
دارد تنها نفس میکشد
و رنگ آسمان تنهائیش
با آسمان تو یکی است.
شعرهای تو
همه پاسبانهای شعر سهراب را
شاعر میکند
گفتی " خودت را سانسور نکن "
و من
بعد شعرهای تو دیگر
هرگز
خودم را سانسور نمیکنم...
نمیدانم
بی تو
میان این خردهریزها
به نام عشق
به جستجوی چه میگردم؟!
دیریست رنگین کمانها مردهاند
و باران جز آب چرک گل آلودی نیست
و دستهای کشیده آفتاب
تنها شقیقههای دردناک گلها را میسوزاند.
کتابهای کتابخانه را موریانهها خوردند
دیوارهای خانه فرو ریخت
و سگهای نجیب کوچه
عجیب پاچه میگیرند!
روزنامه فروش سر گذر امروز
شکر خدا تحصیلکرده است
تیپ اسپرت میپوشد
و سیگارهای فرد اعلا بساط میکند.
آه
به کجای این برهوت باید رفت؟!
درد را با که باید گفت؟
با کدام آیه؟
کدام جزء؟!
سینهها را گلوله میسوزاند
حنجره را طنابهای دار
و فکر را هراس زندانبان.
اکنون
کدام ذهن سخاوتگر
به کاسه گدایی اندیشههامان
واژههای ناب معناناک خواهد ریخت؟
دریغ برادر دریغ
که زندگی
زیبای خفته دیروز
اکنون پیرمرد سالخوردیست
در ردای ژنده مرگ!
کدام خاطره را به یادگار
ازمن به گردن آویختهای
که عزم ماندن کنی؟!
قاصدکها با آن همه احساس شاعرانه
با اولین باد بهار
رفتند
و تو
که قاصد روزهای بهار بودی...
اکنون باد چه تند میوزد
و چقدر قاصدک توی هواست!
غربت بامهای خاک گرفته دور انگار
به آفتاب دلپذیر احساس این روزها
میارزید
که عزم رفتن داری.
میان ماندن و رفتن
همیشه دلی
گرفتار تردید است.
چشمانی خیره
از پشت پنجره
تغزل شاعرانه قاصدکها را
با توحش باد
متعجبانه مینگرد،
سگ تنهایی
رد پای آشنایی را
میان خاکهای کوچه پیدا کرد
باد خاکها را برد
و سگ
میان غربت و دلتنگی
در انتهای غبار آلود کوچهها گم شد.
پردههای پنجره را تنگ میکشم
کتابها و سوسکها و صدای باران غنیمت است
وقتی که باد میآید
و پای گلهای قاصدک میلغزد
و سگهای تنها
تنهاتر از همیشه سر گردانند
بیهودگی و رخوت رختخواب و انتظار خواب
میچسبد!
قاصدک همیشه عزم رفتن داشت
لیکن دلی
هنووووز
میان ماندن و رفتن
دچار تردید است.
اینجا نبرد است
میان من و زندگی
آشنای پیر و قدیمی
که گاه دوست مینماید، گاه دشمن
گاه با من است و گاه بر من.
هزار تکه شدهام
هزااار تکه.
تکهای برای تو
تکهای برای او
تکهای برای آنها که دورترند
و پارهای برای دورترها.
میان تکههای گمشده بسیار
میان هزار راه
گاهی به سوی تو
گاهی به سوی او
گاه بسوی آنها که دورترند
و گاه دورترها...
نه بیقرارم نه بی شکیب
نه رسیدهام ، نه در انتظار
نه در پای صلیبم
و نه بر صلیب.
از اینهمه لحظهها که میگذرند
از اینهمه ثانیهها
که خراب میشوند و باز میرویند
از اینها همه که بگذریم
....
کنار جاده
آسمان آفتابی است
و کمی دورتر از تمام همهمهها
یک صندلی خالی است
یک عینک تیره
یک کلاه و یک سیگار
و جای من
که آنجا عجیییییب
خالیست!
داشت عمیقا فکر میکرد
به همه این سالهای رفته.
روزهایی که بدبختی و غم مثل بارون بهاری رو سرش هوار میشد و اون به خاطر تمام گناهان کرده و نکرده، خودش رو مستوجب این بدبختی میدید و حالا که خوشبخت بود، تمام وجودش رو ترس فرا گرفته بود.
دائم از خودش میپرسید این خوشبختی پاداش کدوم کار خوبیه که انجام داده و چون از بچگی احساس گناهکاری رو با کتک و فحش و ناسزا تو مغزش کرده بودن، خودش رو به هیچ وجه لایق چنین پاداشی نمیدونست و همیشه وحشت داشت که با انجام کوچکترین گناهی باز برگرده به روزای سیاه گذشته.
و خلاصه...
اینجوری بود که خوشبختی اومد و گذشت و رفت و ساده لوح بیچاره، هرگز، احساس خوشبختی نکرد!
از کلمات خستهام
از حرفهایی که به ظاهر همراهیات میکنند
اظهار دوستیها
دلجوییها
از آخــــــــــــــــــــــی گفتنهای پی در پی،
از تعارفات معمول آبکی
وقتی پشت گوشی، می خواهند کاری برایشان انجام دهی.
از آدمهای مبادی آداب که اینروزها ادب و چاپلوسی را با هم قاطی کردهاند
از آدمهایی که تا مرا میبینند پشت سر آن یکی که دوست گرمابه و گلستانشان است، بی وقفه حرف میزنند و حرف میزنند و خسته نمیشوند و نمیفهمند که حواست به حرفهایشان نیست
از لبخندهایی که انگار بیمعنا به لبهایشان دوخته شده
بی آنکه نگاهشان بخندد
از دغدغههایشان
که رنگ پرده و کاغذ دیواری و برنامه مسافرت است.
از اینهمه ارتباط که هیچکدامشان، چنگی به دل نمیزند
و هیییییییییییچ دلت را تازه نمیکند
و هیییییییییییییچ خستگیت را التیامی نیست.
دارم از اینهمه آدم که فضای نفس کشیدنم را پر کرده میمیرم
نمیدانی
چقددددددددددددددددر
دلم یک حیاط میخواهد
یک پشتی
لختی سکوت
و یک دل همراه.
نازلی بنفشه بود
روح بهار داشت
بر خاک این دیار
بذر بنفشه ریخت
دشت بنفشه کاشت
شعر بهار خواند
غنچه کرد و رفت
اکنون پنج نازلی
پنجاه نازلی
نازلی ها یکی یکی...
آآآآآی اهرمن بگو
بعد مرگ نازلی
با دشتهای بنفشه چه میکنی؟
مرگ نازلی که مرگ بهار نیست
مرگ سبزه نیست
بعد مرگ نازلی
دشتهای بنفشه دیدنیست
زیر تل برفها
زمستان بهار را
و شب
آفتاب خجسته را
به جوجه نشسته است
نازلی
اینک سکوت
مرگ واژه نیست
خشمی است
که از تنگنای حنجره
فریاد می کشد
بغضی است
که آبستن رهایی است
نه به آه
نه به اشک
که به خونخواهی بنفشهها
و لالههای سرخ واژگون خاک ما
صدای زنگ مدرسه است،
صدای نازلی.
آآآآآآی اینک نازلی
با صدای همه زنگها
با ما سخن بگو...
دوستش دارم
دلم برایش تنگ شده است.
نگرانش هستم.
دیروز، پریروز و چند روز پیش خیلی دنبالش گشتم. چند چارراه بالاتر، چند چارراه پائینتر. پیدایش نکردم. نبود. امروز میخواهم بروم در خانهشان و همهاش خدا خدا میکنم آنجا پیدایش کنم. خدا کند طوریش نشده باشد. خدا کند به خاطر درس و مشق، سر چارراه نیامده باشد. خدا کند...
روز اولی که دیدمش ...
باید چهرهاش را میدیدی
صورت سفید با چشمانی که مثل چشم آهو توی آن صورت رنگ پریده و معصوم میدرخشید...
نزدیک عید پارسال بود. از توی داشبورد یک اسکناس پونصد تومنی درآوردم و صدایش زدم. میخورد هشت، نه ساله باشد. نزدیکتر آمد. چند تا لنگ دستش بود. یک دختر سبزه روی چهار-پنجساله هم با یک اسفندان که دود غلیظی از آن بلند می شد آنطرفتر ایستاده بود. پول را به طرفش گرفتم. انگشت اشارهاش را به سمت دخترک گرفت و با لهجه غلیظ کردی گفت این پولو به اون دختر بده. گفتم چرا خودت نمیگیری؟ نگاهی کرد و گفت من کاسبم، لنگ میفروشم.
و سرش را پائین انداخت و رفت...
و من ماندم و ته مانده مضحکی از احساس شرافت!
پی نوشت: پیداش کردم 
در یک شیشه سرپوشیده تنگ
کنار یک پنجره بزرگ رو به آفتاب
در یک اتاق
زندانی بود.
نگاهی به آبی بیکران آسمان انداخت.
چند تکه ابر سفید
سبکبار و فارغ، به اینسو میآمدند.
نفس عمیقی کشید
و با تمامی آنچه که از توانش باقی مانده بود
شاخههای تردش را در امتداد آفتاب نیمروزی بالا آورد.
چشمانش را بست
و برای آخرین بار
با نهایت دقت
رنگ سپید آفتاب
و
رایحه خوشبوی درون شیشه را
در ذهن خود مرور کرد.
لبخند تلخی زد
و سپس
.
.
.
بیصدا خشکید!
چهار میخ بر دیوار
با چشمانی بسته
منتظر میخ آخر...

